تبليغاتX
بهار آفرین
بهار آفرین
نه نترس کافر نمی شوم

روز اول دلشوره داشتم، روز دوم گیج بودم. روز سوم مردد، روز چهارم مهرم حلال جونم آزاد. اونقدرها هم که فکر می کردم سخت نبود. آدمای خوبی بودن. با منم خیلی مهربون بودن. تمام گیج بازیهامو با صبوری تحمل می کردن و کلی هوامو داشتن. فقط در یه مورد سخت گرفتن: نماز بی نماز. اونجا جای این کارا نبود! روز اول قضا شد. روز دوم هم. روز سوم دیدم خون شهدا داره پایمال می شه. روز چهارم کلید رو تحویل دادم و خلاص. نه اینکه ما هم تا حالا اصلا نماز قضا نداشتیم! حالا نمازمون از این سقف بالاتر نمی ره درست! ولی هنوز کلی راه مونده تا بی عاری کامل. رمضون هم بی تقصیر نبود. معنویات خونمون رفته بود بالا. به این می گن نبود درک متقابل. لزومی هم نداشت درک کنن. اونا که مسلمون نبودن. مگه ما اونا رو درک می کنیم؟ حالا که چی؟ باز گرفتار روزمرگی ام. یه زمانی به معلمم گفتم از روزمرگی و یکنواختی خسته ام. گفت: «فقط وقتی قدر این روزها رو می دونی که یه اتفاق بد توی زندگیت بیافته اونوقت حسرت روزهای یکنواخت گذشته رو می خوری!!!»

خواستم یه حالی به خودم بدم رفتم دعوت رو ببینم دعوتنامه نداشتم راهم ندادن. احمقهای مکعب نمی دونن چه افتخاری رو از دست دادن. اینم از تفریحات سالم! چیزی حدود یک ساعت و نیم توی اون گرما و ترافیک توریست جذب کن تهران، کافر بودم. الانم احتمالا جسم برزخیم جایی در حد فاصل دنیا و آخرت منتظر عذابه. پس کی هوا سرد می شه؟ والله زمان ما این موقع سال همه جا برف نشسته بود تا کمر. از وقتی این لایه اوزون سوراخ شد همه چی بهم ریخت. زمستون و تابستونمون یه رنگ شد. مفاهیم عوض شد. ارزشها از بین رفت. حرمتها دریده شد...

اینکه می گم ترافیک تهران جزء جاذبه های توریستیه دروغ نیستا. این آقای کریس دی برگ رفته اون ور اونقدر اندر فواید و لذتهای ترافیک تهران با طعم خوش شجریان و ناظری و سراج تبلیغ کرده همه پایه شدن برای دیدنش بیان این ور، که امتحان نکرده از این دنیا نرن یه وقت.

|+| نوشته شده توسط آواجی در پانزدهم مهر 1387 ساعت 12 |

تقدیر

رکوردی که در پست قبلی بدان نایل گشتم اول به لطف خدا و بعد به مدد جمع کثیری از دوستان و عزیزان فرهیخته میسر شد. زبان از شرح احساسات وصف ناپذیر من در این لحظه قاصر است. ولی جا دارد در همین جا فرصت را غنیمت شمرده مراتب سپاس خود را از پدر و مادر عزیز و مهربانم اعلام کنم که در تمام مراحل زندگی مشوق اصلی من بوده و همواره دعای خیرشان را بدرقه راهم کرده اند. همچنین این موفقیت را مدیون نداشتن چیزی به اسم آی دی می باشم که هنوز هم نمی دانم چیست اما نداشتنش چیز خوبی است به نظر! چرا که باعث شد این پست بسی خاطره انگیز شود. و مطمئنا برداشتن فیلتر هم بی تاثیر نبود. در پایان از همه دوستان به خصوص داداش گلم که علی رغم مشغله زیاد مرا تنها نگذاشت، بیتا، نازی ، و مهمتر از همه مهرداد گوگولی دودوزه باز، جناب غلط یاب، آقای پژمان، بانو زلیخا، کلیه دست اندر کاران و کارشناسان بلاگفا، گروه حمل و نقل، یوسف و برادران، علی چاقالو بقال سر کوچه،(و البته این بار خانواده محترم رجبی) بسیار متشکرم.

این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم...

|+| نوشته شده توسط آواجی در چهارم مهر 1387 ساعت 22 |

خدایی می کنم

مرده شور هر چی توفان شن رو ببره! هنوز از توی چشم و گوش و دماغم شن می زنه بیرون. حالا فقط نمی دونم سر بلند اومدم بیرون یا سر کوتاه! خواهیم دید...

این روزها آدم حتی جرئت نداره به یه درخت تکیه بده. فوری حرف در میارن واسش. مخصوصا که پاییز هم خش خش کنان از راه برسه و مغز همه از این تعابیر کلیشه ای و مبتذل فصل عاشقهای خسته و دلهای شکسته و اشهای خسته و غروب پاییز و دلم غم انگیز و ... قل قل بزنه اونوقت اولین گزینه ای که به فکر هر کسی می رسه، همه موارده! کافیه دلت بخواد کنار پنجره لم بدی و یه آهنگ ملایم متمایل به محزون گوش بدی و با افتادن هر برگ مغرور دیروز، تو هم در افکار پریشون امروز و فردات تاب بخوری ... خدایی اگه فش فش بارون رو هم تو پس زمینه داشته باشی فقط باید شانس بیاری که اون مرواریدهای زبون نفهم رسواساز ملاحظه آبروت رو بکنن.

نه که حرف روانپریشی فلسفی و دپسردگی فصلی و این قرتی بازیها باشه. یه لحظه است و یه حس لذت بخش. لذت بردن که همیشه یه جور نیست. لذت می تونه حتا بوی مرگ بده! وگرنه بنده خیلی هم خوبم و خوشم و سبزم و خرّم ( با سپاس از حضور  تشدید) و در زمستان هم بهارم! به خدا گفتم به شما هم می گم لازم نیست نگرانم باشین. من همیشه قبل از رد شدن از خیابون هر دو طرف رو خوب نگاه می کنم.

اصلا چطوره به سبک  نازی یه شعرم مهمونتون کنم؟

ای درد توأم درمان      در بستر ناکامی

ای یاد توأم مونس        درگوشه تنهایی

ای خاطره ات پونز      نوک تیز ته کفش من

خب من از اون شعر قشنگا که نازی می ذاره بلد نیستم. اینجا هم از خدیجه و سکینه و زلیخا و عیسی و موسی و فریدون و مش مم حسین خبری نیست. من با همین شعر و همین وبلاگ آروم و صلح آمیزم حال می کنم. خدایی می کنم واسه خودم کنج اتاق مجازیم.

|+| نوشته شده توسط آواجی در سوم مهر 1387 ساعت 15 |

کافکا در ساحل

بعضی وقتها سرنوشت مثل توفان شن کوچکی است که با تو تغییر مسیر می دهد. تو مسیر را عوض می کنی ولی توفان شن دنبالت می آید. دوباره می چرخی اما توفان هم می چرخد و دوباره و دوباره این کار را می کنی مثل رقص شوم با مرگ درست قبل از سپیده دم. چرا؟ چون این توفان چیزی نیست که از جای دوری آمده باشد، چیزی نیست که با تو کاری نداشته باشد. این توفان خود تویی. چیزی است در درون تو، بنابراین تنها کاری که می توانی بکنی این است که در برابرش مقاومتی نکنی. درست توی آن بروی، چشمهایت را ببندی، قدم به قدم. آنجا نه خورشید هست نه ماه، نه راه و نه گذشت زمان. فقط شن نرم سفیدی است که مثل استخوان های آسیاب شده می چرخد و در آسمان بالا می رود... مهم نیست آن توفان چقدر ممکن است سمبولیک یا متافیزیکی باشد. مثل هزاران تیغ گوشتت را می برد. مردم آن جا خونشان ریخته می شود خون تو هم. خون داغ قرمز. آن خون را توی دستهایت می گیری، خون خودت و خون دیگران. و وقتی توفان تمام  شود  یادت نمی آید چطور از پسش بر آمدی، چطور جان سالم در بردی. حتا مطمئن نیستی آیا واقعا توفان تمام شده یا نه. اما یک چیز حتمی است. وقتی از توفان بیرون می آیی دیگر آن آدمی نیستی که توی آن قدم گذاشتی. به این دلیل این توفان مهم است.

|+| نوشته شده توسط آواجی در بیست و هشتم شهریور 1387 ساعت 4 |

لاله ای با نرگس پژمرده  گفت:            بین که ما رخساره چون افروختیم

گفت:  ما  نیز آن متاع بی  بدل            شب  خریدیم  و  سحر  بفروختیم

آسمان  روزی  بیاموزد  تو را            نکته هایی   را   که  ما   آموختیم

خرمی  کردیم   وقت   خرمی            چون  زمان  سوختن  شد سوختیم

پروین اعتصامی

|+| نوشته شده توسط آواجی در بیست و یکم شهریور 1387 ساعت 3 |

آخه تا به کی؟
  • « این منصفانه نیست. ولی چه اهمیتی داره؟ چی منصفانه است؟ » این فکری بود که از ذهنم گذشت وقتی خاله دِتر برام تعریف  کرد فلان دوستش با سهمیه 80%جانبازی پدرش از رتبه 21000 رسیده به 1000!!!
  • گزارش خبری دیشب: دخترها و پسرهایی که کارنامه اعمال به دست برای شکایت جلوی سازمان سنجش جمع شدن. کارنامه هاشون رو به گزارشگر نشون می دن. رتبه ها و منطقه هاشون رو اعلام می کنن، رتبه ها واقعا خوبه حتی رتبه های دو رقمی هم بینشون  هست. داد و هوار می کنن که هیچ جا قبول نشدن. هیچ جا!
  • پارسال که توی خبرها گفتن جوان ایرانی به خاطر رد شدن در کنکور خودکشی کرد استاد سر کلاس می گفت دانشجوهای اون ور اینو بشنون از خنده ریسه میرن.  این رقابت تنگاتنگ و این همه آموزشگاه کنکور و این همه یاس و سرخوردگی و حالا خودکشی برای دانشگاه واسه اونا مثل جوکه.
  • به خاله دتر می گم شاید اشتباه می کنی با سهمیه جلو می افتن ولی دیگه نه ایییییییییییییییییییینقدر! ولی قسم می خوره که عین حقیقته و تازه این دوستش که اصلا درس خون هم نبوده حالا یه جای خوب قبول می شه. در حالیکه اون ( خاله دتر) به خاطر اینکه باباش نرفته درصد جانبازیش رو بگیره فقط می تونه از سهمیه رزمندگان استفاده کنه!!!
  • دکتر آتوسا می گفت دکتر فلانی که با سهمیه اومده بالا و اصلا مخش به طبابت نمی کشه کردن رئیس فلان بیمارستان تا دیگه مریضهاشو به کشتن نده!
  • گیریم که طرف رفته جنگیده (اگه نگیم اون پشت مشتا توی آشپزخونه کار می کرده و فقط از پرش روغن  یا نیش پشه مجروح می شده) حالا باید یه مزایایی داشته باشه ولی همه اینا چه ربطی به بچه هاش داره؟ تا چند نسل دیگه باید زحمات اون بابا واسه زن وبچه و نوه نتیجه اش جبران بشه؟
|+| نوشته شده توسط آواجی در هفدهم شهریور 1387 ساعت 12 |

13/6/70

 

از نصفه شب که مامانو بردن بیمارستان تا خود صبح بیدار بودم. صبح بابا تلفن کرد مامان بزرگ جواب داد. گوشی رو که گذاشت گفت: الهی شکر، به دنیا اومد. پسره.

یه دفعه از دهنم پرید: اَه، بازم پسر؟

چنان چشم غره ای بهم رفت  که دل آشوبه گرفتم. با لحن تندی گفت: خدا رو شکر که سالمه. دختر پسر بودنش که مهم نیست.

دوباره گوشی رو برداشت که خبر شادی رو به عرب و عجم برسونه. دو تا نوه های کاکل زریش همونجا روی رختخوابشون بالا و پایین می پریدن: هوراااااا! پسره. پسره...

نیش همشون تا بناگوش باز بود. تو این فکر بودم اگه دختر بود بازم مامان بزرگ می گفت دختر پسر بودنش مهم نیست؟ با همه قهر بودم تا وقتی که ته تغاری رو آوردن. توی راه پله دیدمش. بغل بابا بود. نوزادهای یه روزه معمولا زشت و چندش آورن. ولی این خیلی خوشگل بود . سفید و تپل و ملوس با لبهای غنچه ای به قرمزی همون اناری که مامان بزرگ براشون دون می کرد. اگه دختر می شد چی می شد! در واقع بعدا معلوم شد زیبایی و ملوسیش پوششی بود بر بدجنسیش که اقلا سه برابر اون دو تای دیگه بود. اینو یه سال و نیم بعد فهمیدم که  در کمال خونسردی جلوی چشمای از حدقه بیرون زده ام ارگ زبون بسته ام رو از پنجره طبقه چهارم انداخت پایین و یه لبخند شیرین رضایتمندانه تحویلم داد!

|+| نوشته شده توسط آواجی در سیزدهم شهریور 1387 ساعت 13 |

از بعد ساعت شنی تصمیم گرفتم دیگه سریالهای ایرانی رو دنبال نکنم. جسته گریخته گاهی می شینم پاشون یه تیکه هایی رو می بینم ولی پیگیر نیستم. این سریالها رو اصولا طوری می سازن که اگه ده قسمت یه بار هم ببینیشون چیزی رو از دست ندادی. ساعت شنی اینطوری نبود. بعد سالها صدا و سیما داشت انقلاب می کرد. ولی چه سود؟ آخرش سر ملت رو با یه پایان معنا گرا گول مالیدن!

اینم از ترانه مادری. خوشحالم که براش چشم نذاشتم. مثل همه سریالها آدم بدای قصه ( که معمولا آدمای پولدارن – هر چی باشه پول بد است دیگه) ییهو توی قسمت آخر منقلب شدن و حلالیت طلبیدن و همدیگرو بخشیدن

And lived happily ever after

والله زمان ما در هفته فقط یکی دو تا سریال پخش می کردن اونم تمام گفتنی ها رو توی سیزده قسمت جمع و جور می کرد مختصر و مفید. الان سریال پشت سریال می یاد و می ره یکی از یکی چیپ تر! سی چهل قسمت ملت سر کارن. بعد هم آخرش یه لیست بلند بالا میدن و کلی از کلانتری  و دادگستری و سازمان بهزیستی و کادر باشگاه و اساتید دانشگاه و پرسنل زایشگاه و اهالی نسبتا محترم محله  و حاج حسین سوهانی و پسران تشکر می کنن و یکی دو هفته هم برنامه نقد وبررسی می ذارن هی تحلیل می کنن، احساس  می کنن بن هور ساختن!

|+| نوشته شده توسط آواجی در دهم شهریور 1387 ساعت 9 |

 

گل غنچه های سرخ را کنون که می توانی برچین

اما باز زمان سالخورده در گذر است

و همین گلی که امروز لبخند می زند

فردا خواهد مرد

رابرت هریک

|+| نوشته شده توسط آواجی در هشتم شهریور 1387 ساعت 16 |

بادبادک باز

دیدن فیلم بادبادک باز وسوسه ام کرد کتابش را بخرم.  بادبادك باز اولین رمان  خالد حسينی نويسنده  افغانی ساکن آمریکاست که برنده نوبل هم هست. خیلی وقت بود داستانی نخوانده بودم که اینقدر فکرم را درگیر کند. مثل همیشه داستان کتاب حرفهای بیشتر و عمیق تری برای گفتن دارد تا داستان فیلم. در کتاب علت تمام آشفتگی ها و تناقض های روحی امیر، ضعف و نفرت و در عین حال عشق  او نسبت به  خدمتکارش حسن، بیشتر قابل لمس است. فیلم هم  به خوبی رفتار دوگانه گروه حاکم بر افغانستان را نشان می دهد که چطور می توانند به نام دین هر کس را که مثل آنها فکر نمی کند  به بی دینی متهم کنند. هیچ کس حتی جرئت نگاه کردن به آنها و طرز رفتارشان را ندارد و عجیب نیست که همه اینها برای ما چقدر آشناست. به هر طرف نگاه می کنم یکی از انواع دزدی را می بینم! و یاد امیر می افتم که برای نجات برادرزاده اش به افغانستان برگشت. این داستانی نیست که راحت بشود فراموشش کرد. اصلا بعید می دانم بشود فراموش کرد. انگار تمام صحنه ها هر روز و هر لحظه  پیش چشم ماست. خواندن کتاب بادبادک باز وسوسه ام کرد کتاب دیگر همین نویسنده، هزار خورشید تابان را هم بخرم!

|+| نوشته شده توسط آواجی در هفتم شهریور 1387 ساعت 12 |